اردیبهشت بارونی
94-2-16 چهارشنبه
یه مدتیه که 2باره هوای بهار بدجوری روم اثر گذاشته البته از نوع عکسش... زیاد سرحال نیستم.. اونم با این وقایع اخیر.. حوصله خیلی کارارو ندارم.نمیدونم این همه بی حوصلگی از کجا میاد سراغم..این همه غم چیه رو دلم.... خدارو شکر که گلی چون شمارو هم به زندگیمون هدیه کرده وگرنه که....
عزیزم تحمل می کنم ....تحملمو بیشتر می کنم به خاطر تو و بابایی..
یه روز که دست به قیچی شدیم و شما که خیلی این کارارو دوس داری حسابی لذت بردی از آموزش و البته بازی...



و همینطور هی شما درخواست اشکال بیشتری دادی و من بریدم و تو چسبوندی..


و با اضافه هاشم اینو درست کردیم...

و 1 پنج شنبه بارونی که از شب جمعه میومدیم و تو هم اصرار که برم پارک...
من که حسابی سردم بود و از ماشین پیاده نشدم... تمام لباسات خیس آب بود..


و غروب زیبای خورشید همون روز...

شهر بازی سرپوشیده... موقع بیرون اومدن چقدر گریه کردی... اینم عادت بد جدید که با گریه از پارک و.. میاریمت...




و اینم کوتاهی مو.. البته بدست مامان..

و خواب آروم بعد آب بازی حسابی...

و اینم حلوای مامان پز برای اولین بار...فقط به عشق پسرم که خیلی حلوا دوس داره پختم...

نوش جونت عزیزکم.
و برای مامان جون و باباجون هم بردیم...






اردیبهشت بارونی 

